من انگشتم برگشته....
نمي دونم چرا سر زنگ ورزش ياد تو مي افتم...
يادته با هم گروه مي شديم سر بسکتبال تو توپ مي اوردي؟ توپت سياه بود؟
يادته خانوم صفي نيا مي گفت نبايد ما با هم دوست باشيم؟
چهارشنبه ديدمش! بايد مي ديدي منو تو اون وضع و حال وقتي بهش سلام کردم! خودم هم خنده ام گرفته بود...
زمان چه قدر زود مي گذره...
انگار همين ديروز بود که من و تو کلانتري خل ها باهوش رو تشکيل داديم...
يادته؟
و حالا من بايد تو يه چهارشنبه روزي تو راهروي دبيران راهنمايي خانوم صفي نيا رو ببينم و بهش سلام کنم و خندم بگيره!
يادته....