سفارش تبلیغ
صبا

کاش من همه بودم

مسابقه ی بکستبال.....

سلام...

من بالاخره تصمیم به آپ کردن گرفتم....

امروز خیلی روز خوبی بود ....(خیلی )

امروز 6تا از بچه های اول (یعنی ما) 2تا از بچه های دوم و 4تا از بچه های سوم رفته بودم  مسابقه ی بسکتبال (منطقه!!!!!!!!!!!!!!!!)

نه تنها از 3تا مدرسه بردیم....

بلکه برگشتنی توی ترافیکم گیر کردیم......

ولازم به ذکر که بگم نقش من توی برد خیلی اساسی بود خیـــــــــــــــــــــــــــلی .....

چون من به محض اینکه وارد بازی شدم داور برام سوت زد(سوت پایان بازی.....!!!!!!!!!!!!!)

یکی از بچه های سوما هم خیلی خنده بود ....از اول تا آخر ما از دستش خندیدیم......

خلاصه اینکه امروز خیلی بهمون خوش گذشت با اینکه سر کلاس طاقت فرسای زبان نشستیم اما بازم خوب بود.....

واینکه طرز تفکرم نسبت به خیلی ها عوض شد .....


[ یکشنبه 89/11/10 ] [ 7:40 عصر ] [ دردونه ] [ نظرات () ]


نیـــــــــــــــــــــــــاز!!!!

تازگی ها به یک سری مسائل پی بردم که درک و هضم و گوارششون سخت تر و دشوارتر از همضم وگوارش کلسترول حیوانیه....

نمی دونم چرا...

ولی هرچی هست زیر سر این زندگیه.....

برای اینم که از خودشون دفاع کنن می گن : این یه نیــــــــــــــــــــــــــــــــازه.....

پس چرا این مثلا نیــــــــــــــــــــــاز رو ما نداریم.....

چرا خودمون گول می زنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ای کاش یه روزی برسه که هیچ کس چنین نیــــــــــــــــــــــــــــازی نداشته باشه.....

 


[ پنج شنبه 89/10/30 ] [ 7:52 عصر ] [ دردونه ] [ نظرات () ]


!!!

من بالاخره تصمیم به آپ کردن کردم.....

امروز تولد قیچی بود....(تولدش مبارک)

مبحث تولد و وسط کشیدم که بگم تولد منم یک ماه و 6روزه دیگه اس....

نگفتم که کادو بدین ....ما راضی به زحمت شما نیستیم....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب ادامه ی آپ....

(من به کسی که بهم احترام نذاره احترام نمی ذارم.....)

دیشم یه کتاب می خوندم که توش نوشته بود "بیش از آن چیزی که هستی مهربان باش...."

اما من نمی تونم با کسی که بهم احترام نمی ذاره مهربون باشم....

(مثل یه غده گیر کرده بود باید می گفتم)

 

 

 

 


[ سه شنبه 89/10/28 ] [ 4:11 عصر ] [ دردونه ] [ نظرات () ]


...

این صفحه را بر هم بزن شاید مرا پیدا کنی....


[ شنبه 89/10/11 ] [ 11:24 صبح ] [ دردونه ] [ نظرات () ]


بیزارم...

از نگاه کردن به ساعت کلاس که عقربه هاش جون می کنن جلو برن بیزارم...

از نگاه کردن به صفحه ی تلوزیون که هیچ برنامه ی مفیدی نداره بیزارم....

از نگاه کردن به در کلاس که شاید فرجی بشه و یکی بیاد معلمو از کلاس ببره بیرون که نمی یاد بیزارم...

از نگاه کردن به صفحه ی کامپیوتر که هیچ چیز سرگرم کننده ای نداره بیزارم.....

از نگاه کردن به همه چیز بیزارم....

 


[ شنبه 89/10/4 ] [ 3:59 عصر ] [ دردونه ] [ نظرات () ]